برج نکویی

خوش بین ها در هر خطری فرصتی می بینند،بدبین ها در هر فرصتی خطری می بینند.

سلام .من متفکر احمقم .راستش این اسم رو همین طوری انتخاب کردم ولی چون خیلی ها ازم پرسیدن چرا این اسم؟ وبیشتر مشکل هم سر حماقته بود .گفتم بذار دلیل بیارم.

متفکر گفتم چون دوست دارم متفکر بشم .احمق گفتم چون :

1.هرکسی نمی تونه احمق باشه.

2.کسی می تونه حماقت کنه که بتونه خلاف عقلش عمل کنه یعنی غیر عقلش یه بعد وجودی جدا با یه عقل دیگه داشته باشه.

3.معمولا آدمای معمولی از حماقت و نادرستی بیشتر درس می گرن تا درستی.

4.احمق گفتم که روزی نگم :به به، چه نوشته هایی دارم .من چه عقلی دارم وخلاصش که خدا رو عامل ندونم.

5.اگه من اسمم رو متفکر احمق نمی ذاشتم اینقدر جذب می شدید که بیاید وبم ؟نه ...جون من راستش رو بگید!

همین اسمم هم خوبه .عوضش هم نمی کنم.عصبانینظر سنجیم رو هم ورداشتم.قابل توجه دوستانی که تازه اومدن بعد از خبر.

و در آخر یه خواهش دارم :

 ای همه ی دوستان من! چه قبلی ها و چه بعدی ها خواهش می کنم التماس می کنم وقتی به روز می شید من رو خبر کنید ...آخه گاهی اوقات یادم می ره ...تا جایی که بتونم سر می زنم ولی خبرم کنید... من مطالبتون رو دوست دارم که شما رو لینک کردم.خواهش می کنم.راستی اگه قالبتون رو یه جور انتخاب کنید که من از rss وبتون استفاده کنم بدون خبر کردنم من مزاحمتون می شم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳۱ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط متفکر احمق فکر تو ()

هرکس خالص ترین و پاک ترین عملش را به طرف خدای سبحان بالا ببرد،خدای سبحان بهترین و شایسته ترین مصلحت او را برای او نازل می کند. حضرت فاطمه (س)

ایام رو به همه تسلیت عرض می کنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط متفکر احمق فکر تو ()

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط متفکر احمق فکر تو ()

سلام ....به همه...چه اونایی که بی دعوت قدم رنجه می کنن تو وب ما ...چه اونایی که با دعوتم نمیان...

حرف خاصی نداشتم جز این که می خواستم بگم یه مدتی وبم تعطیله...چون تفکر این احمق خوابیده....دلم برا همتون تنگه.......برام خیلی دعا کنید..........به شدت محتاجم.....

گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط متفکر احمق فکر تو ()

از اثر نقطه در یک مسیر خط بوجود میاد.

از کنار هم قرار دادن نقاط ، خط بوجود میاد.

نقطه دارای موقعیت است.

خط دارای موقعیت،طول و جهت است.

از این تعریفا چه استفاده ای تو زندگی می شه کرد.به نظرتون این دو عنصر چه تاثیری تو زندگی ما دارن؟!!!!

اول شما بعد من...

 راستش نمی دونم چطوری باید نظرمو بگم...مقدمه ندارم فقط اون چیزی که تو ذهنم هست رو می گم...حرف خاصی نیست همون چیزایی که شما گفتین:

من تو این عظمت دنیا یه نقطه ام .یه موقعیتی دارم از هر جغرافیایی که در نظر بگیرین...فقط در صورتی می تونم خودمو ثبت این دنیا کنم که حرکت کنم.بیاین اثر حرکتو اینطوری بیان کنیم...

ما می خوایم یه خط بکشیم (البته یادمون باشه زندگی ما پاره خطه چون از دو طرف بستست.)شروع می کنیم به نقطه گذاری...قبول دارین هر نقطه ای که می ذاریم با نقطه های دیگه فرق داره شما هر چه قدر هم دقت کنین بازم نقاط باهم یکسان نیستن.کوچکترین دلیل هم موقعیت مکانیشونه...اندازه هاشونم با هم فرق می کنه ...شاید ما متوجه تغییر اندازه نشیم اما فرق می کنه دیگه.....

ما شروع می کنیم به زندگی با تغییر موقعیتامون یه نقطه اثر می ذاریم تو زندگیمون .پاره خط زندگیمون رو می سازیم .با بی نهایت نقطه، بی نهایت تاثیر ...........

می خوام بگم :

 حرکت گامهایم برای رسیدن به نقطه مرگ است ...گام هایم را محکم برمی دارم و محکم می کوبم .تا من هم خطی دراین دفتر به یادگار گذاشته باشم.

یادت باشه ...به گام هات لبخند رو یاد بدی... 

                         

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط متفکر احمق فکر تو ()

داشتم کروکی گیاها رو تمرین می کردم .وقتی رسیدم به برگ درخت مرکبات هر کار کردم نتونستم بکشمش.همین طور بهش خیره شده بودم.این جور مواقع یاد حرف استاد درک و بیانمون میوفتم که می گفت:باید حستون رو درباره ی چیزی که می بینید بکشید.شما نباید دقیقا اون چیزی که می بینید رو بکشید،باید حستون رو دربارش بکشید.همین طوری به ساختار برگ خیره شده بودم ،اما اصلا نمی تونستم حسی نسبت بهش داشته باشم.یه دفعه خواهرم اومد و گفت بده منم بکشم.راپیدو دادم و از روی شکلای کتاب شروع به کشیدن برگای نخل کرد.ازم خواست تنه ی نخل رو هم بهش نشون بدم تا یه درخت کامل بکشه...خیلی جالب بود...اون حرف استاد رو بهتر از من اجرا می کرد...به شکل نگاه می کرد  و فرم اصلیش رو به خاطر می سپرد و بعد احساس اولیه اش رو از شکل می کشید.چقدر بچه ها جسورن.

به این فکر افتادم که اگه نگاهمون به دنیای اطراف اینطوری می بود الان اینقدر از این دنیا گله نمی کردیم...

اگه بخوایم یه زندگی ایده آل برای خودمون دست و پا کنیم ،فقط کافیه نگاهمون به اطراف رو ،اونجوری که حس می کنیم  برای خودمون ترسیم کنیم.نه اونجوری که هست.البته باید  احساسمون هم درست باشه.اگه همش با احساسات منفی به اطراف نگاه کنیم مسلما دفتر ما جز سیاهی و خط خطی های درهم چیزی رو به ما نشون نمی ده.

نمی دونم چه طوری موضوع رو روشن کنم!!!!!!!!!!!!!!!!

می خوام بگم که ما نیومدیم تو این دنیا که با قانونای اون زندگی کنیم.اگه اینطوری باشه...عذر می خوام ولی به نظر من همچین زندگی ای بیشتر شبیه زندگیه حیووناست.اما خد به ما عقل و قلب معنوی داده و ازمون خواسته که از دنیایی که پیش رومون گذاشته اون چه که می فهمیم و حس می کنیم رو بسازیم.اگر غیر این بود چه نیازی به موجودی با عقل و فهم...

حتما خدا دنیاهای جالبی رو داره می بینه که هنوز قیامت رو برپا نکرده و دنیا رو متوقف نساخته.

فکر کنم جالب باشه اگه ازین به بعد در کنار نوشتن خاطرات روزانه حسمون نسبت به اون روز رو بکشیم.وقتی کلمات ترسیم می شن اون وقته کخ می فهمیم چه قدر فکرامون متفاوت از همه.

خیلی عذر می خوام اگه گنگ نوشتم...بعد چند وقت ننوشتن و اینکه یه جورایی رفتم تویه فاز دیگه از دنیا با توجه به رشتم... خیلی سخت بود...امیدوارم دفعه های بعد بهتر از این باشم...

 

 

         

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط متفکر احمق فکر تو ()

سلام....ببخشید خیلی وقته نیستم.دلیلشم اینه که دانشگاه شهر دیگه ام و واقعا وقت اینکه بنویسم نداشتم...الانم مطلب جدید ندارم...می خوام بگم خیلی سعی کردم مطلب جدید بذارم اما فعلا چشما و فکرم با هم همکاری نمی کنم...نمی دونم تفکرم قهره یا حماقتم...بهر حال به این نتیجه رسیدم که باید یه گشتی تو طبیعت بزنم تا بتونم دیدم رو درست کنم.

هرچند می دونم تا پست بعدی که خودم بیام دعوتتون کنم نمیاین اما واسه دل خوشیه خودم این پست رو گذاشتم....همین

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط متفکر احمق فکر تو ()

شما یادتون نمیاد، تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد
 
 
مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن… آب بخوریم
 
 
 
شما یادتون نمیاد، شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه
 
 
نداشت سر ساعت ۱۲ سرود ملی و پخش می کرد و قطع می
 
شد…. سر زد از افق…مهر خاوران !
 
شما یادتون نمیاد، قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش
 
 
شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می
 
 
کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت
 
 
می کنم..
 
شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد
 
موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.
 
 
شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ
 
 
آ آ آ آ آآآآآ
 
شما یادتون نمیاد، ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که
 
 
زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.
 
شما یادتون نمیاد، تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه
 
ها دور میزدو میخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.
 
شما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی
 
 
، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده
 
بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه
 
های رنگی میداد.
 

 
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از
 
 
 
نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی ! شما یادتون
 
 
نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم
 
رو میز که تقلب نکنیم.
 
شما یادتون نمیاد، سریال آیینه ، دو قسمتی بود اول زن و شوهر
 
ها بد بودند و خیلی دعوا میکردند بعد قسمت دوم : زندگی
 
 
شیرین می شود بود و همه قربون صدقه هم می رفتند. یه
 
 
قسمتی بود که زن و شوهر ازدواج کرده بودند همه براشون
 
ساعت دیواری اورده بودند. بعد قسمت زندگی شیرین میشود
 
جواد خدایاری و مهین شهابی برای زوج جوان چایی و قند و شکر
 
بردند همه از حسن سلیقه این دو نفر انگشت به دهان موندند و
 
ما باید نتیجه میگرفتیم که چایی بهترین هدیه عروسی می تونه
 
 
 
باشه.
 
 
شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو،
 
 
 
فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.
 

 
شما یادتون نمیاد، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون
 
حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن !
 
شما یادتون نمیاد، اون قایق ها رو که توش نفت میریختیم و با یه
 
تیکه پنبه براش فتیله درست میکردیم و بعد روشنش میکردیم و
 
میگذاشتیمش تو حوض. بعدش هم پت پت صدا میکرد و حرکت
 
 
میکرد و ما هم کلی خر کیف میشدیم..!!!
 
شما یادتون نمیاد، شیشه های همه خونه ها چسب ضربدری
 
 
داشت.
 
شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم
 
 
رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از
 
 
کلاس میدوه بیرون .
 

 
شما یادتون نمیاد، یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد
 
 
شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.
 

شما یادتون نمیاد، دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد
 
داری؟
 
شما یادتون نمیاد، ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت
 
 
 
من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه
 
!
 
شما یادتون نمیاد، که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال
 
یک و کانال دو !
 
شما یادتون نمیاد، پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود 
 
 
 
 
 
یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک
 
 
 
 
کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می
 
 
 
 
شد !
 

 
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا
 
واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !
 
شما یادتون نمیاد، آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ.
 
 
 
لا. چی !
 
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون،
 
 
نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
 

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می
 
پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !
 

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم
 
 
دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون
 
 
 
واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت
 
ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این
 
قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر
 
میخندیدیم که کنفش کردیم !
 

 
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم،
 
 
تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !
 

شما یادتون نمیاد، انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !
 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه
 
نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!!
 
شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و
 
میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !
 
شما یادتون نمیاد، گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که
 
 
رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟
 
 
همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش
 
 
 
میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه…
 
 
بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده !
 

 
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که
 
 
وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا
 
میداد !
 
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم می خواستیم بریم حموم باید
 
یک ساعت قبل بخاری تو حموم روشن میکردیم.
 
شما یادتون نمیاد، آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم،
 
 
آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا
 
 
نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن،
 
 
تندتر تندترش کن!
 
شما یادتون نمیاد، اونجا که الان برج میلاد ساختن، جمعه ها
 
 
موتورهای کراس میومدن تمرین و نمایش. عشقمون این بود که
 
 
بریم اونا رو ببینیم. راستی چی شدن اینا
 
شما یادتون نمیاد، چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد ۴ تا جا
 
 
بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش.
 
 
چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی…….و همه بچه های اون موقع…. یاد اون روزا بخیر


یادش بخیر................ ):
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط متفکر احمق فکر تو ()


Design By : Pars Skin